«کلنجین وطن من»شهید حسن آجرلو سوم مرداد ۱۳۴۷، در روستای کلنجین از توابع شهر ستان آوج به دنیا آمد. پدرش محمود، کشاورز بود و مادرش زینب (فوت۱۳۵۶) نام داشت. دانشجوی دوره کاردانی بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و ششم اسفند ۱۳۶۶، در حلبچه عراق بر اثر اصابت ترکش به کمر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است. این شهید بزرگوار از شهدای شاخص روستای کلنجین بوده که صاحب کرامت نیز می باشد.

آقای سلیمان دمیرچی که از کودکی با این شهید در این محله ساکن بودند  و کودکی خود را با هم سپری کردند، خاطره ای را که  از این شهید صاحب کرامت روایت کرده، به حضور همشهری ها تقدیم می گردد. 

خانواده شهید حسن در محله ما زندگی می کردند درواقع ما با آنهاهم کوچه بودیم ، مادرش زینب باجو (خدایش رحمت کند) خانم بسیار ساده ودرعین حال پرهیزکار و باخدا بود ومتاسفانه هنوز حسن ودیگربرادرش مجتبی کوچک بودند که اوازدنیا رفت وپدرشان محمود عمو(خدایش رحمت کند) هم مرد بسیارساده دل وزحمت کش بود وماهها از سال را برای کارکردن به تهران می رفت وحسن با اینکه خودش هم کوچک بود خانه وبرادرکوچکتر از خودش را اداره می کرد واین موجب تعجب و تحسین همه بود. اما آنچه که بیشترموجب تحیر همراه با تحسین دیگران نسبت به این بچه بود تقید شدید به مسائل دینی ومذهبی اوبود وبا این که کسی برای تعلیم و تربیت یا ترغیب بالاسرش نبود و هنوزبه سن تکلیف نرسیده بود بصورت خود جوش به خواندن نماز های یومیه ونمازهای احتمالی قضا شده برای مادرمرحومش و خواندن قران می پرداخت ویادم هست بارها پیش آمد که برای کاری به حیاط شان رفتم متوجه شدم داخل خانه با صدای بلند قرآن می خواند همچنین کتابهای مذهبی ورساله ها واحکام مختلف ازحضرات آیات عظام را مطالعه می کرد یادم هست یک روز گفت نمی دانم چرا آیت الله خویی دربعضی مسائل اینقدر سخت گرفته ولی حضرت امام ره اینطور نیست.

واما یک خاطره کمی تلخ وشیرین بازمربوط است به تقید جدی این شهید عزیز به فریضه نماز

...محله ما نزدیک مسجد جامع کلنجین بود (معروف به محله شبی یری) همان مسجد با ساختمان قدیمی بود و برق هم که نبود ومثل الان متولی مسجدو امام جماعت هم نداشت ومعمولا خالی و خاموش بود واگرکسی شب  می رفت یا فانوس با خود می برد یا در تاریکی نمازش را می خواند وحسن بیشترنمازهایش را در مسجد می خواند و بچه های محل به این کارش حساس شده و تصمیم به اذیت کردن او گرفته بودند تا اینکه یک روز یکی از بچه های محل قبل ازحسن رفته بود زیر منبرپنهان شده بود ووقتی حسن با آن فانوس کم نورش وارد مسجد ومشغول نماز خواندن بوده که او منبر را کمی بلند کرده وبطرف حسن حرکت داده بود واین بنده خدای کم سن وسال وحشت زده نماز را رها کرده و بیرون آمده بود و فانوسش در مسجد مانده بود وبه ما می گفت یکی برود فانوس مرا بیاورد گفتیم مگرچه شده گفت آخه تو مسجد جن آمده و منبر راه میرود و من میترسم بروم وبه این شکل آن بنده خدا را تامدتی از نماز خواندن در مسجد برحذر کرده بودند.

یادم هست با اینکه برادرش مجتبی هنوز کوچک بود و به سن تکلیف نرسیده بود می آمد توکوچه او را از بازی با بچه ها جدا می کرد و می گفت برو نمازت را بخوان بعد بیا بیان خاطرات از زندگی شهید معظم حسن آجرلو

 خدایش رحمت کند واقعا با آن شرایط خانوادگی (نبود مادروپدربالای سر) وبا سن کم، یک فرد شاخص بود و به معنای واقعی گلی در شوره بود. خدایش رحمت کند یک پسربسیار مودب ومتواضع بودو پس از خواندن سوم راهنمایی در مدرسه کلنجین وقتی وارد دانشسرای تربیت معلم شده بود در اولین مرخصی یک دست کت وشلوارسفید شیک پوشیده بود وچهره اش هم بسیارشاداب و نورانی ویادم هست خواهرم گفت حسن یک معلم نمونه می شود وواقعا هم شد و ایکاش ما بتوانیم از این نمونه ها الگو بیگیریم روحش شاد و یادش گرامی باد. راوی سلیمان دمیرچی