کلنجین ای سرای عشق وایمان
کلنجین ای صفابخش دل وجان
سلام برکلنجین ،
به عطر گلهای سرخ
به چشمه های زلال،
به صفای دل مردمان خوب ،
به شمیم مصفای علفزار ها ،
به کوچه باغ های سبز ،
که آسمانش را ،
درخت های در هم تنیده پوشانده ،
سلام بر دامان پاک تو که مهد عشق بوده و اگاهی . از خاک تو زنان و مردان نیک بر عرصه های سیاسی فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی ، قدم گذاشتند و سربلند ،
بالیدند و نام تو را چون زندگانی ،
به جریان واداشتند .
اززین العابدین خوشنویس معلم مکتب خانه و،
شیخ ابوالفضل صادقی خرقانی ،
شیخ عبدالحی صادقی خرقانی،
حاج آقایونس پرپنچی ،
وحاج ملاعبدالحسین صادقی .......
بزرگانی که به این دیار، مکتب عشق ومحبت ومعرفت به ارمغان آوردند ..
ویاآن صنعتگرانی که آوازه وشهرتشان بانام ویاد خطه کلنجین همراه بود .
زادگاه من ،تاریخ این مرزوبوم گواه است که سالهای پرفراز ونشیب وپرتلاطم زیادی را گذراندی ،
فقر ومحرومیت دیدی ولی دربرابر نفوذ وابستگان به زر وزور وثروت و اربابان وخانهای منطقه مقاوم ، وهمیشه پیروز بودی ،
چه روزها وشبهای پر مخاطره ای را بر خود گذراندی
به راستی بیاد داری چه غمها وشادیهایی را تجربه کردی؟
روزهایی که اشک واندوهت راشاهدبودیم وغم بزرگی را به دوش کشیدی !!
آه از آن شب سیاه ....
دهم شهریور سال ۴۱ زلزله ای سهمگین وویرانگر را از سر گذراندی
وخاطراتی تلخ در تقویم روزگارانت ثبت گردید . شاهد اندوه بی پایان زنان ومردان وکودکانت ، درآن شب سیاه مصیبت بودی . دیوار های کاهگلی ات به سوگ کودکان زیر اوار ، نشست ، و غبار مرگ و هجران در کوچه هایت پیچید .
آن شب فقط ضجه مادران بود و پدران بی فرزند . صدای شکستن پنجره ها،
صدای فریادکمک و ناله ها
ولحظاتی بعد سکوت ....
خانه هامخروب ،چراغها خاموش ...وبوی غبارخاک بود وخاک...

صبح روزیازدهم شهریور۴۱
دیگر آواز پرندگان به گوش نمی رسد صفای صبحگاهی روستا ،
در عبور و مرور نیروهای امدادی ،
بی صفا شده ،
صدای زندگی ، به گوش نمی رسد ،
و اسمان در غباری تیره ، به عزای عزیزانت نشسته است .

دیگرازآن نرده هاوستون های چوبی بلند ، درایوان بزرگ ، که گلدان های نیلوفری بر آن آویزبود خبری نیست .
تیرهای چوبی سیاه رنگ ، که روزی سقف بودن را بر شانه هایش داشت ، ریخته .
دیگرصدای بسیاری از پدران ومادران وکودکان شنیده نمی شود ،
دیگراز مادربزرگ فانوس به دست ، میان چهار چوب خانه خبری نیست .
صدا،صدای شیون وزاری ازمخروبه ها است .
ازمادری که آن شب برای تهیه نان خانواده ، تنورخود را آماده میکرد خبری نیست وتنورش سرد ،سرد سرد ،مملو ازآوار خاک است و خاک...
کلنجین ،مراببخش که داغی که بردل داشتی تازه کردم.
ازمشهدی النقی بگویم که پنج فرزند خودراازدست داد ؟ازمشهدی عزیزالله ،مشهدی رضا ،قربان عمو ،اکبرعمو ،آقاتقی و......تعدادزیادی که هرکدام چندنفرازاعضای خانواده خودراازدست دادند .
صدای پتک حاج رضا قلی آهنگر، دیگر به گوش نمی رسید و جسم بی جان این مرد نیکنام ، بر سندان اهنگری افتاده بود . حوری لقا دختر نه ساله اش زیر اوار مانده و یدالله فرزند شیرخواره ، در حال شیر خوردن در اغوش مادرش جان باخت ، و چه می شود حال مادری که فرزندش بی جان در اغوشش خفته است ..
آنروزهرکس زیر تلی از سنگ و خاک به دنبال عزیزانش بود . شاید آنروز دیگر غم خودی و ناخودی مفهومی نداشت همسایه در داغ همسایه اندوهگین بود و اقوام از مصیبت هم چشمانشان اشک بار .
به راستی همه خانواده ها درگیراین عزا ومصیبت بودند وموجی ازخبرهای ناگوار درآن شرایط بحرانی حاکم بود.
ازلحظه ای که خبراین زلزله سهمگین در ایران وجهان مخابره شد سیل کمکهای مردمی ودولتی داخلی وخارجی به زلزله زدگان آغازشد تیم های امدادی داخلی و خارجی درمحله سره تشکیل وکمکهای اولیه آغازگردید وبتدریج نیازخانواده ها نسبت به تامین اسکان موقت وچادرهای گروهی والبسه وپوشاک وموادخوراکی وبهداشتی تاحدودی رفع گردید
خسارت وتلفات انسانی درمحله بالای روستا بیشترازمحله پایین بود .
باحاج یوسف قدیانی پیرمردی باصفاومهربان ساکن پایین محله ، صحبت میکردم . ازخاطراتش میگفت : درآن زمان بیست سال سن بیشترنداشت وتاظهر روزیازدهم شهریور به تنهایی حدود بیست آرامگاه برای جانباختگان کنده وآماده کرده بود . ازجوانان آن دوره که درزمان وقوع زلزله درمزارع وباغ بودند سئوال کردم که همگی صدای وحشتناک همراه باموج باد، نور و غبار و لرزش شدید زمین را حس کرده بودند بطوریکه بصورت گروهی وبا ترس و نگرانی به طرف روستا حرکت میکنند .
آقای حاج محمد قدیانی یکی ازآن جوانان آن دوره ، ازآن شب سیاه میگوید :
ایستاده بودم که ناگهان باوزش باد ، نور وغباری همراه باصدای ترسناکی همه اطراف مراگرفت بطوریکه زمین شکاف برداشت ومن لحظه ایی تعادل خودرا ازدست داده وزمین افتادم درآن لحظه با صدای فریاد از دوستانم خواستم که به طرف روستا حرکت کنیم دربین راه مدام نگران خانواده هایمان بودیم که ازسرنوشت آنها اطلاعی نداشتیم درحالیکه ترس ونگرانی برهمه ما حاکم بود به بالای محله حسن باغچه رسیدیم که روستا دیده میشد صدای شیون و زاری ودرخواست کمک درآن تاریکی شب ازهرطرف شنیده میشد غبارو بوی خاک ناشی ازفروریختن خانه ها وازبین رفتن گذرعمومی کوچه هاو رسیدن به محل خانه را سخت کرده بود....سه نفرازبرادرانم به همراه مادربزرگم درزیرخاک مدفون شده بودند که باتلاش اهالی دو نفرنجات یافتند ودونفر دیگر جان خودراازدست دادند ....
غروب آنروز زندگی در کلنجین ، زیر خروارها خاک مدفون شده بود و سکوتی سرد بر همه جا حاکم بود ..
هم اکنون نیز آثار بعضی از اوارها درخرابه های روستا بر جای مانده
است .
باگذشت آن حادثه دلخراش وسهمگین شرایط جوی وآب وهوایی نیز درآن سالها تغییرکرد خشکسالی ازیک طرف و جابجایی زیر زمین وشکافهای عمیق ازطرفی باعث کم شدن آب قناتها ورودخانه ها ومزارع شد ، و همین باعث از رونق افتادن کارکشاورزی ودامداری گردید .
واین سرآغاز مهاجرت جوانان و خانواده ها ازروستا به شهرها شد وبا گذشت زمان سبک زندگی مردم این دیارتغییر یافت . و بدین ترتیب ساخت وسازها مجددا آغازگردید ولی همیشه ودرهمه حال لازم است مقررات ایمنی ومقاوم سازی ساختمانها، درشهر ویاروستا جدی گرفته شود. . .
اما به نظر می رسد برای ابادانی و رشد فرهنگی و اجتماعی ، نیاز به همگرایی بیشتر میان فرزندان کلنجین است . فرزندان این خاک ، در نقاط مختلف ایران و جهان ، موفقیت های بسیاری در حوزه های مختف کسب کرده اندکه باعث خوشحالی بسیاری است . ولی ای کاش با همدلی و همفکری این عزیزان ،وهمکاری مسئولین محلی واهالی ، برای اشتغال جوانان روستا ، وهمچنین اعتلای فرهنگی و اجتماعی ،طرح وبرنامه های عمرانی ورفاهی ، گام هایی برداشته شود تا شاهدروستایی آباد ،پیشرفته ،وبانشاط باشیم واین همت وتلاش همه اهالی ومسئولین محلی ونهادهای فرهنگی را طلب میکند .
یاد همه درگذشتگان روستا
گرامی و روحشان شاد .
نویسنده عباس قدیانی